صفحه اصلی / کوچۀ روان‌تنی

کوچۀ روان‌تنی

نوری که تاباندم

حمیدرضا نمازی «گلبرگ روزی که ازدواج کرد، زندگی‌اش نگرانی بود. اولین بار که دوران نامزدی به جادۀ چالوس رفتیم، نگران بود نکند سنگ‌های کوه ریزش کنند. اما او از ترس اینکه مبادا از چشم منی که به بی‌گداری معروفم، بیفتد، هراسش را یا به طنز بیان می‌کرد یا نگفته، حرفش را …

مشاهده بیشتر »